شرح دو حدیث از حضرت امام جعفرصادق علیهالسلام توسط حضرت آیتالله العظمی خامنهای در ابتدای جلسه درس خارج فقه ِ بیست و هفتم دیماه 89 (دوازدهم صفر 1432).
روایت اول: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعالی لَیَحْفَظُ مَنْ یَحْفَظُ صَدِیقَه»
روایت دوم: «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَا تُفَتِّشِ النَّاسَ فَتَبْقَى بِلَا صَدِیق»
شافی، صفحهی 652
دو روایت کوتاه:
فى الکافى، عن الصّادق (علیهالسّلام)، قال: «انّ اللَّه تعالى لیحفظ من یحفظ صدیقه»؛ [حضرت امام جعفر صادق علیهالسّلام فرمودند:] خداى متعال حفظ میکند آن کسى را که رفیق خود را حفظ کند. [البته] مراد، حفظ جسمانى نیست فقط - حالا آن هم یکى از مصادیقش ممکن است باشد - یعنى آبروى او را حفظ کند، شخصیت او را حفظ کند، جهات او را حفظ کند [و] مراعات کند. خدا یک چنین کسى را حفظ میکند. این پیوندهاى برادرى و رفاقت و انس و اخوت، در اسلام اینقدر اهمیت دارد. شما ملاحظهى رفیقتان را میکنید، او را حفظ میکنید، خداى متعال در پاداش این عمل، شما را حفظ میکند. البته حفظ کردن رفیق معناش این نیست که انسان از گناه او، از خطاى او دفاع کند؛ کما اینکه در این کارهاى حزبى و جناحى و خطى و این چیزها معمول است که اگر خطائى هم از کسى سر بزند، چون با آنها همجبهه است، همخط است، همحزب است، همگروه است، باید بایستند پایش دفاع کنند؛ نه، این مراد نیست؛ این حفظ او نیست؛ این در واقع مخذول کردن او، بدبخت کردن اوست و خود؛ بلکه مراد، حفظ آبروى مؤمنى است که برادرى ایمانى با انسان دارد. جامع، برادرى ایمانى است. این یک روایت.
یک روایت دیگر هم باز از کافى است، از امام صادق (علیه الصّلاة و السّلام)؛ میفرماید که: «لا تفتّش النّاس فتبقى بلا صدیق»؛ در کارهاى مردم ریز نشو، تفتیش نکن، جزئیات را دنبال نکن. دنبال پیدا کردن عیوب ریز و درشت افراد نباش. اگر اینجور باشد، بدون رفیق خواهى ماند. یعنى هر کسى بالاخره یک عیبى دارد دیگر. اگر بخواهى همینطور ریز بشوى، تفتیش کنى، دنبال کنى، کسى برایت باقى نمیماند.
نظر بدهید
![]() |
اینم دو تا عکس از مینودشت که از خونمون بگیتم
ه گزارش مشرق، پس از تولد شیث، چون زمان فوت آدم (ع) فرارسید خداوند به او امر نمود که آنچه را به تو تعلیم دادم به بهترین فرزندانت وصیت کن. و حضرت آدم (ع) نیز جمیع فرزندان خود را جمع نمود و فرمود که هبه الله (شیث) جانشین من بعد از شما می باشد و همه این دستور پدر را اطاعت نمودند.
وصیت های آدم قبل از فوت!
به سند معتبر از امام محمدباقر (ع) نقل شده است که: آدم (ع) دستور داد تا تابوتی ساختند و علم خود و اسماء و وصیتش را در آن نهاد و به حضرت شیث سپرد و گفت: هرگاه من مردم، مرا غسل بده و کفن کن و بر من نماز بخوان و مرا در قبر قرار بده و چون نزدیک وفات تو شد و آن حالت را در خود یافتی یکی از بهترین پسران خود را انتخاب کن پس آنچه را من به تو وصیت کردم به او وصیت کن تا در حق تو انجام دهد و زمین را هیچ گاه بی خلیفه و جانشین قرار مدهید.
چرا جبرئیل بر آدم (ع) نماز نخواند؟
از حضرت صادق (ع) نقل شده است که: چون حضرت آدم (ع) فوت شد و وقت نماز بر آن حضرت شد، هبه الله (شیث) به جبرئیل گفت: پیش رو ای فرستاده ی خدا و نماز بخوان بر پیغمبر خدا. سپس جبرئیل گفت: خدا ما را امر کرد که پدر تو را سجده کنیم، پس ما پیشی و سبقت نمی گیریم بر نیکان و فرزندان او، و تو از نیکوکارترین های آنان هستی.
پس شیث در جلو ایستاد و پنج تکبیر گفت بر آدم (ع)، به تعداد نمازهایی که خداوند بر امت اسلامی واجب گردانیده است، و این سنتی ماندگار شد در میان فرزندان آدم (ع) تا روز قیامت.
علت گذاشتن 2 ترکه در کفن میت!
از حضرت محمد (ص) نقل شده است که وفات حضرت آدم (ع) در روز جمعه بوده است و همچنین اکابر علمای اسلام روایت کرده اند که: چون خداوند آدم (ع) را از جنت المأوی بر زمین فرستاد، از جدایی بهشت وحشت زده گردید، پس از خداوند درخواست نمود تا او را انس دهد به درختی از درختان بهشت، پس خداوند به سوی او درخت خرمایی فرستاد که مونس او بود. چون وقت وفات حضرت آدم (ع) فرارسید به فرزندان خود گفت: من به آن درخت در حیات خود انس گرفته ام و امید دارم که بعد از وفات نیز مونس من باشد. پس چون بمردم ترکه ای از آن جدا کنید و دو نیم کنید و هر دو را در کفن من بگذارید. پس فرزندان آدم (ع) چنین کردند و پیغمبران بعد نیز از این کار متابعت نمودند و این کار در عهد جاهلیت به فراموشی سپرده شد ولی با ظهور حضرت محمد (ص) ایشان آن را احیا کردند و سنتی در بین مردم گردید.
مکان دفن حضرت آدم (ع)
درباره ی مکان دفن حضرت آدم (ع) سید بن طاووس نقل کرده است که: در صحف ادریس خوانده ام که آدم (ع) ده روز بیماری تب را تحمل کردند و سرانجام وفات نمودند و روز وفات ایشان جمعه یازدهم محرم بود و در غاری که در کوه ابوقیس رو به مکه بود مدفون شدند. همچنین عامه و خاصه از وهب بن منبه روایت کرده اند که: شیث، آدم (ع) را در غاری که در کوه ابوقیس است که آن را «غار اکنز» می گویند، دفن نموده است...
فوت حوا یک سال بعد از آدم (ع)
با توجه به روایات موجود درباره ی طول عمر حضرت آدم (ع) سال هایی تا حدودی نزدیک به هم ذکر شده است به نحوی که به سند معتبر از حضرت صادق (ع) آمده است که: حضرت رسول (ص) فرموده اند؛ عمر شریف آدم (ع) نهصد و سی سال بوده است و سیدبن طاووس گفته است که: در سفر سوم تورات یافتم که عمر حضرت آدم (ع) نهصد و سی سال بوده است، و محمدبن خالد برقی در کتاب بدا از حضرت صادق (ع) روایت کرده است که: عمر آدم نهصد و سی سال بوده است.
همچنین سید بن طاووس در نقلی دیگر می گوید: در صحف ادریس خوانده ام که عمر حضرت آدم (ع) از روزی که روح در او دمیدند تا وفات هزار و سی سال بوده و حوا بعد از او یک سال و پانزده روز بیمار بود و پس از آن فوت نمود و در کنار قبر حضرت آدم (ع) مدفون شد.
منابع:
1- مجلسی، محمدباقر. تاریخ پیامبران، قم: سرور.
2- مجلسی، محمدباقر. بحارالانوار، بیروت: دار احیاء التراث العربی، جلد 11.
3- محمدبن طاووس. سعد السعود، قم: منشورات الرضی.
4- راوندی، قطب الدین. قصص الانبیاء، مشهد: مجمع البحوث الاسلامیه.
5- شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، تهران: دارالکتب الاسلامیه، جلد 1.
6- محمدبن مسعود بن عیاش. تفسیر عیاشی، تهران: انتشارات علمیه اسلامیه، جلد 1.
منبع: جام
آیتالله سید محمد ضیاءآبادی از شاگردان برجسته امام(ره) و آیتالله بروجردی است. کلاسهای اخلاق وی دوشنبهشبها در مسجد علیبن حسین(ع) منطقه دربند (خیابان شهید زمانی، کوچه شهید شفیعی) برگزار میشود.
در ادامه روایت جالبی از عنایت و دیدار امام زمان علیه السلام به یکی از بندگان مخلص، از زبان آیتالله ضیاءآبادی برای علاقهمندان نقل میشود.
«حاج علی بغدادی» از آن کسانی بوده که به زیارت امام عصر مشرف شدهاند. این آدم از علما نبود. با سواد هم نبود. مردی بود که در بغداد کارخانه شعربافی (کارگاه پارچهبافی) داشت و همان جا مقیم بود. این قصه را مرحوم محدث نوری در نجم الثاقب نقل میکند و میگوید: اگر در کتاب من نبود غیر از همین جریان که صحتش برای ما روشن شده است؛ کافی بود که کتاب من به خاطر بودن این قصه در آن با شرافت باشد، او میگوید: 80 تومان سهم امام در ذمه من آمده بود.
حالا میدانیم تقریبا 200 سال پیش، 80 تومان ارزش زیادی داشت. برای ادای دینم از بغداد حرکت کردم و به نجف رفتم. آنجا علما و فقهای بزرگواری را که میشناختم مرحوم شیخ انصاری و دو نفر دیگر بودند که نفری 20 تومان به آقایان دادم، 20 تومان در ذمهام ماند. خواستم به بغداد برگردم و به کاظمین بروم و آنجا خدمت مرحوم شیخ محمد حسن کاظمینی بدهم. او هم از فقهای بزرگ بود. به کاظمین رفتم و دینم را ادا کردم و 20 تومان را به ایشان دادم و برگشتم. شب جمعه هم بود.
ایشان فرمودند: شب جمعه است در کاظمین بمان. گفتم: نه، چون کارخانه شعربافی دارم و من هر هفته، عصر پنجشنبه به کارگرها پول میدهم، باید برگردم. از کاظمین تا بغداد را پیاده میرفتم، چون فاصله زیادی نیست. کمی راه را طی کرده بودم، دیدم مرد بزرگواری از پیش رو به سمت کاظمین میآید، وقتی به من رسید من او را نمیشناختم، دیدم با چهره باز به من سلام کرد، بغل باز کرد و مرا در آغوش گرفت و بوسید. تعجب کردم که با اینکه او را نمیشناسم به این زودی با من گرم گرفت. من هم او را بوسیدم.
بعد اسم مرا برد و گفت: حاج علی کجا میروی؟ گفتم: میخواهم به بغداد بروم. به من فرمود: نه امشب شب جمعه است، برگرد برای زیارت! تا گفت برگرد مثل اینکه اختیار از من سلب شد و همراهش برگشتم. همین طور که با هم میآمدیم و صحبت میکردیم، به من گفت: زیارت کن تا من شهادت دهم که تو از محبان جدم امیرالمؤمنین هستی. گفتم: شما مرا از کجا میشناسی که من از محبان جد شما هستم؟ سید بود، چون عمامه سبز روشنی بر سرش بود. تبسمی کرد و گفت: کسی که حقش را به او میرسانند، رسانندهها را نمیشناسد؟
این جمله عجیب است. چون در زمان غیبت است و میگوید: آیا کسی که حقش را به او برسانند آن رسانندهها را نمیشناسد؟ کدام حق؟
فرمود: آن که بردی در نجف به وکلای من دادی و در کاظمین هم به شیخ محمد حسن، وکیل من دادی، تعجب کردم، گفتم: آنها وکلای شما هستند؟ فرمود: بله، من متحیر شدم که این آقا از کجا مرا میشناسد و از کار من خبر دارد و چرا میگوید: وکلای من؟ به رواق که رسیدیم، نزدیک در حرم ایستاد و به من گفت: اذن دخول بخوان، گفتم: من سواد ندارم. فرمود من بخوانم؟ گفتم: بفرمایید شروع کرد به اذن دخول خواندن: السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا امیر المؤمنین... .
همین طور اسم 14 معصوم را تا امام یازدهم ذکر کرد، بعد رو به من کرد و گفت: تو امام زمانت را میشناسی؟ گفتم: چرا نمیشناسم. فرمود: به او سلام کن: گفتم: السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان یا حجة بن الحسن! این را گفتم، رو به من کرد و فرمود: و علیک السلام و رحمة الله و برکاته.
بعد وارد حرم شدیم، فرمود: برایت زیارت بخوانم؟ گفتم: بخوانید. فرمود: کدام را بخوانم؟ گفتم: هر کدام که معتبرتر است. فرمود: امین الله را میخوانم. زیارت امین الله را خواند. در همین حال دیدم چراغهای حرم روشن شد ولی میدیدم که حرم به نور دیگری روشن است و این چراغها مثل شمعی در مقابل آفتاب است. بعد مؤذنها اذان گفتند و نماز جماعت برپا شد. فرمود: برو در صف جماعت شرکت کن. من داخل صف شدم و دیگر او را ندیدم.
جواب: بهتر است سوال این گونه طرح شود که تکنوکراسی چیست و تکنوکرات به چه کسی یا چه کسانی میگویند؟ در ابتدا لازم است تعریفی اجمالی از کلمه تکنوکراسی و عامل آن یعنی تکنوکرات داشته باشیم، سپس در بخش دیگر به طور اجمال مراحل سیر آن در جوامع فرهنگی و سیاسی و تأثیرات آن در این جوامع یاد شده را مورد بررسی قرار دهیم و در پایان یک نتیجهگیری کلی در این مورد انجام بدهیم.
الف. تعریف تکنوکراسی ـ تکنوکرات:
تکنوکراسی «Technocratie» که از واژة «تکنیک» یا فنّ میآید به معنی حکومت دانایان فنّ یا «فن سالاری» است و عناصر تشکیل دهندة این نوع حکومتها را تکنوکرات میگویند. تکنوکراسی پدیدة جدیدی است که با پیشرفت علوم و فنون و نقش روزافزون دانش و تخصّص در کار حکومت به وجود آمده و در بسیاری از کشورهای پیشرفته تکنوکراتها یا دانان فنّ؛ بدون توجه به عقائد سیاسی و خصوصیات طبقاتی آنها حسّاسترین و مهمترین کارها را به دست خود گرفتهاند.
در واقع با پیشرفت دانش و فنّ، عقائد سیاسی اشخاص تحت الشعاع علم و تخصّص آنها قرار میگیرد و حزب یا احزابی که با به دست آوردن اکثریت در پارلمان «مجلس» حکومت را به دست میگیرند، در کار حکومت و اموری که به تخصّص نیاز دارد از افراد غیرحزبی و حتّی اعضای متخصّص حزب مخالف استفاده میکنند.[1]
این تعریف جامعترین تعریفی بود که در مورد تکنوکراسی و تکنوکراتها وجود داشت و روان و منطقی به نظر میرسید. اما برای اینکه تعریف کامل و دقیقتری از این واژه را، برای شما دوست عزیز توضیح داده باشم، نظر شما را به تعریف کامل از دیدگاه دو محقق خارجی به نامهای: اولیور استُلی برس و آلن بولک جلب میکنم تا این تعریف مشخصتر بیان گردد، ضمن اینکه ما را در ادامة بحث یاری میدهد:
این اصطلاح را در سال 1919 م مطابق با 1298 شمسی مهندسی به نام ویلیام هنری اسمایت در کالیفرنیا به پیشنهاد «حکومت صاحبان فنّ» ساخته است و شخصی دیگر به نام هاوارد اسکات آن را پذیرفت و رواج داد، و فن سالاری به صورت یک جنبش اجتماعی چند صباحی در نخستین سالهای دورة رکود در ایالات متحده آمریکا رواج یافت. اصطلاح در دهة 1960 م در فرانسه رواج پیدا کرد و در آنجا آن را با نظریههای سَن سیمون «که تشکیل جامعهای تحت حاکمیت دانشمندان و مهندسان را پیشبینی کرده بود» یکی دانستند و آن را نویسندگانی چون: ژان منو به کار بردند و تا استدلال کنند که قدرت واقعی از نمایندگان برگزیده به کارشناسان رسیده است و اکنون «نوع جدیدی از حکومت آغاز میشود که نه مردمسالاری یا دموکراسی است و نه دیوان سالاری بلکه فن سالاری است».
قدرت فنّ سالاران را با پیدایش برنامهریزی اقتصادی، تفکر استراتژیکی در مسائل دفاعی و گسترش علم و تحقیق یکسان دانستهاند. بیشتر تحلیلگران اجتماعی میپذیرند که در جامعة پیشرفتة صنعتی نقش متخصصان گسترش یافته است ولی تردید دارند که حکومت صاحبان فن بتواند جانشین نظم سیاسی شود.[2]
با این حساب باید مشخّص شده باشد که تکنوکراسی چه معنائی دارد و تکنوکرات به چه کسانی اطلاق میشود. به طور کلّ و خلاصه باید گفت تکنوکراتها کسانی هستند که فنّ و تکنولوژی را برتر از هر چیزی حتّی مذهب میدانند و فنّ سالاری را برتر از هر اصولی میشمارند و معتقدند صنعت و تکنولوژی بالاتر و مهمتر از هر اصلی است و فنّ سالاران مستحق حکومتند.
ب. مراحل سیر آن در جوامع فرهنگی و سیاسی
برای تبیین این مطلب باید اختصاراً گفت، فرهنگها را اصولاً میتوان به سه نوع متمایز از یکدیگر تقسیم کرد: فرهنگ ابزارها، فرهنگ تکنوکراسی و فرهنگ انحصار تکنولوژی.
در حال حاضر نمونههائی از هر کدام از این سه نوع یافت میشود، هر چند فرهنگ نخست «ابزارها» رو به افول گذارده است. با سیر و سفر به نقاط دورافتاده از جهان میتوان مظاهر فرهنگ ابزار را مشاهده کرد. لازم به ذکر است که در هر جامعهای وجوه مختلف این فرهنگ و مظاهر آن بسته به آن که چه نوع ابزاری موجود بود و در اختیار انسانهای آن جامعه قرار داشت، دیده میشد. جوامعی فقط نیزه و ابزار پخت و پز در اختیار داشتند، جامعة دیگری دارای آسیاب آبی بود و غیره که همة اینها میبایست نیازهای مشخّص و اساسی زندگی مادی انسانها را برآورده میکردند. به زبان دیگر فرهنگ ابزار میتوانست در تسهیل مشکلات مادی زندگی انسانی کارساز و مفید باشد. علاوه بر آن باید در خدمت مظاهر و سمبلهای عقیدتی و مسائل دینی به کار میرفتند، مثل بنای کلیساها و معابد مذهبی و.... با این حال باید گفت ابزار و آلات اختراع شده دخالت و نفوذی در مبانی فرهنگی آن جامعه نداشتند و عقائد و سنن را دگرگون نمیکردند.
ولی آنها که قائل به برتری تکنولوژی هستند میگویند ابزار و آلات میتوانند حتی به درون سیستم اعتقادی و فرهنگی یک جامعه بسته نیز نفوذ کند. قدرت مذهب و متافیزیک بالاخره حدّ و مرزی دارد و تکنیک میتواند جریاناتی را باعث شود که گاه زمام را از دست انسان خارج سازد، به عنوان مثال اختراع ساعت که در قرن 14 م به منظور تنظیم اوقات اجرای فرائض مذهبی طراحی و ساخته شد ولی به عنوان وسیلهای بسیار سودمند در امور بازرگانی و تجاری، رشد و تحوّل زمینههای دیگر را سبب شد و یا مثالهای دیگر که به علت عدم اطالة کلام از ذکر آن خودداری میشود؛ همة اینها نشان میدهد چگونه کاربرد تکنولوژی مشکلاتی را در زندگی معنوی اروپای قرون وسطی ایجاد کرد.
با این حساب باید گفت در یک جامعة تکنوکراسی یا فن سالاری ابزار وآلات نقش کلیدی را در جهان اندیشههای فرهنگی آن جامعه برعهده دارند. در این جامعه، ابزار و تکنیک در اجتماع و فرهنگ هضم نمیشود، بلکه به آن هجوم میبرد و خود بر آن است که به فرهنگ تبدیل گردد. در اینجاست که باید سنن و آداب، افسانهها و عقائد. سیاست و مقررات و حتّی مذهب برای بقای خود وارد نزاع شود و دست به مقاومت بزند. در حقیقت باید گفت که ریشة نهال تکنوکراسیِ مدرن مغرب زمین، در قرون وسطای اروپا نهفته است که سه اختراع بزرگ آن را آبیاری کرده است: اختراع ساعت که با آن برداشت جدیدی از زمان حاصل شد، صنعت چاپ که ورقهای مکتوب آن به عصر نقلهای شفاهی و سینه به سینه پایان داد و اختراع دوربین نجومی که اساس و پایههای اعتقادی و جهان بینی یهودیت و مسیحیت را از اعتبار انداخت. در هر صورت در اواخر قرن 18 م، تکنوکراسی گام خود را برای حرکت به پیش و گسترش سیطرة خود برداشت، به ویژه آن که شخصی بنام «آرک رایت» که به عنوان اولین نمونة سرمایهداری تکنوکرات قلمداد میشود، در کارگاهی صنعتی طرحی را ارائه داد که موجب شکوفائی روش سرمایهداری صاحب خصلت تکنوکراسی شد. این طرح عبارت بود از: چگونگی هماهنگی نظم و سرعت کارِ خود با کار ماشینها.
در هر حال، در قرون بعدی تکنوکراسی وسعت یافت تا جائی که شاهد ظهور پدیدهای به نام: تکنوپولی یا همان انحصارگری تکنولوژی هستیم. تکنوپولی در حقیقت، تکنوکراسی غلبه یافتة مستبد و بلامنازع است، این امپراطور، همان تکنوکراتی است که اینک حاکم تمام عیار است. در حال حاضر اولین امپراطور تکنوکراسی آمریکا است و به همین علت است که دیدة نگران آمریکا متوجه ژاپن و معدودی از کشورهای اروپائی است که در مرحلة انتقال به تکنوپولی و کسب عنوان آن هستند.[3]
بدون شک آنچه دربارة کشورهای پیشرفته عموماً و آمریکا خصوصاً، میتوان گفت این است که ثمرة یک قرن کار علمی این شد که آنها اعتماد و اعتقادات خود و حتّی عقیدة به خود را نیز از دست دادهاند. بر روی تَل این مفاهیم ویران شده و بر بالای این مخروبه، بدون تردید یک چیز مشاهده میشود و عینیت تام دارد، یعنی: «تکنولوژی».[4]
در کشور ما با توجه به آنچه گفته شد و توجه به اینکه دین در سیره قانونی و سیاسی، شناخته می شود، طبعاً اجازه نمیدهد تکنولوژی و صنعت بر رأس همه امور باشد بلکه خدا و دین را رأس همة امور میداند، ضمن اینکه تکنولوژی را در ضمن آن لازم میشمارد.
ج. خاتمه
خلاصه: به طور کلّ از مطالبی که ارائه شد این طور نتیجه گرفته میشود که تکنوکراسی به حکومتی میگویند که در آن دانشمندان، مهندسان و کارشناسان اقتصادی، قدرت حاکمه را تشکیل میدهند. قدرت تکنوکراتها در حوزة تصمیمگیریهای ایشان در زمینه برنامهریزیهای اقتصادی و طرحریزیهای استراتژیک سیاسی و نظامی و گسترش علم و پژوهش است. آنها فن و تکنولوژی را برتر از هر چیز دیگری میدانند.
اما آن قسمت از سوال شما که پرسیده بودید تکنوکرات فرهنگی یا سیاسی چیست؟ شاید خود به خود به پاسخ رسیده باشید، و همان طوری که گفته شد اصولاً ابزار و تکنیک در فرهنگ و سیاست هضم نمیشود، بلکه به آن هجوم میبرد، لذا تکنوکراسی خود را یک فرهنگ مستقل میداند. ممکن هم است که اینطور نتیجه گیری شود که سیاستمدارانی که معتقد به برتری تکنولوژی و ترجیح فنّ سالاران هستند، همان تکنوکراتهای سیاسی باشند، و الّا تکنوکراتها عموماً فنّ سالار میباشند.
امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ :
اندیشیدن همانند دیدن نیست، زیرا گاهی چشمها دروغ مینمایاند، اما آن کس که از عقل نصیحت خواهد به او خیانت نمیکند.
(نهجالبلاغه ـ حکمت 281)
عکاس :ن حسینی
منبع: تیتر یک
امروز تولد مهدی باکری یکی از سرداران بزرگ دفاع مقدس است، وی در فروردین 1333 در میاندوآب به دنیا آمد، تحصیلاتش مهندسی میکانیک بود و آخرین مسئولیتش فرماندهی لشکر 31 عاشورا بود، او 25 اسفند 1363 در رودخانه دجله به شهادت رسید و جسدش مفقود شد.
اوایل انقلاب بود و مهدی باکری شهردار ارومیه؛ در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شد. چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفت، او رفتگر همیشگی محله نبود. کنجکاو شد، سلام داد و دید رفتگر امروز، آقا مهدی است. او از دوستان شهید باکری بود.
آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا مهدی شما شهرداری اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشید.
زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.
اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، آقا مهدی جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن، رفتگر امروز محله، شهردار ارومیه است.
آقا مهدی، پدر بچه های پرورشگاه شهرم بود. همیشه بهشون سر میزد؛ نزدیکای عید، کلی کادو میخرید میاورد براشون. خیلی دوستش داشتن، وقتی شهید شد، یه شهر یتیم شدن. شادی روحش صلوات.